شاید از روی جهالت هایم
پرده ای رفت کنار
وقتی از صبح بلند خرداد
مردی از بام پرید
ونشان داد
که مردند همه تاپو ها
وچه زیبا شده بود
خامشی ...
... ترس نداشت
و چقدر راحت شد
گفتن دغدغه آدم ها
باز از حمله شب غمگینم
کی فرا می رسد آن صبح سپید
باز می ترسم از این وسوسه شب گرگان
باز خرداد رسید
شاید از راه بیاید مردی
بنشیند لب صبح نفسی تازه کند
نفس بسته مارا برهاند شاید
شاید از را ه بیاید مردی
وغباری که نشسته است بروی وطنم
وتن خسته مارا بتکاند شاید.
لذت بردم «وغباری که نشسته است بروی وطنم - وتن خسته ی مارا - بتکاند شاید ... !
سلام- خیلی قشنگ بود-یادمان باشد اگر روزی از راه رسید ان مرد اریایی تنها نگذاریمش