مدتی است که کودکی ام گم شده است
یا شاید مدتی است من فراموش شده ام
دیروز عکس های کودکی را که نگاه می کردم
از مادرم پرسیدم این کیست
واو مثل همیشه لبخند زد و گفت
دیروز او فرزند من بود
وباز فهمیدم که خیلی وقت است شبیه خودم نیستم
ولی او دوباره مرا در آغوش کشید و گفت
وتو خیلی شبیه کودک من هستی
نفس راحتی کشیدم وباقطرات روی صورتم دوباره
در خویش گم شدم
خدایا یک لحظه وآنی مرا به خویش وامگذار و به من عطا کن آنچه در ذهنم توانایی تصور آن را ندارم .
خدایا به من گفتی صدایم کن تا اجابت کنم تو را , چگونه صدایت کنم که تو در تمام وجود من آشکاری ومی شنوی ناگفته هایم را , پس به آنچه برایم بهترین می دانی رهنمونم کن .
خدایا از آسمان بلندی واز افق بی انتهایی و از دریا راز داری واز فکر بزرگی واز احسای نهایت شادی را به من عطا کن و می دانم که داده ای , پس کمک کن تا دریابم آنچه را به آن توانایم .
خدایا به من و به همه ی انسان بچشان لذت وجود حکیم وعظیم خود را وآرامش را به انسان در همه حال ارزانی دار و عشق را تجربه ی همگانی قرار بده تا بتوانیم دستمان را بسویش دراز کنیم , بدون هیچ توقفی حتی در عظمت بزرگترین اسرارت وتا عمق کنه کوچکترین آفرینشت .
من صدای قفس باغچه را می شنوم
وخدا را با آفتابگردان هر روز صبح تقسیم می کنم .
قشنگ بود