دل من چه گرگ هاری شده است!
شب عجب اسیر تاری شده است... !
چو سرود سوگواری شده است
باز آمده ، نشسته ام سر مزار تو
بر سر مزار خاطرات تو
از خودم دوباره قهر کرده ام
مانده ام کجا روم ...؟
هر قدم هزار یادگار تو
هر طرف پر است از بهار تو
پس شکایتم با که سر کنم؟
این شب سیاه را چگونه من سحر کنم؟
خشم من پرنده های شاد روی شاخه را کجا پراند؟
چشم تو دگر چرا؟
سفره سیاه شام غصه را
در اتاق کوچک امید من بگستراند؟
از خودم چه شاکی ام
شکوه از خودم چگونه سر کنم؟
دیگر از هزار و یک ترانه ام ، یک ترانه در تو نیست
از هزار شعر عاشقانه ام
یک چکامه در تو نیست
کمتر این بهانه گیر...
این بهانه را بهانه در تو نیست
میرم کمی دگر، تحملم اگر کنی
از دل آزردن من اگر، کمی حذر کنی
از خودم فراری ام که رفع دردسر کنم
... از تو و خودم به غربت خدا سفر کنم.
ممنون
کلمه غربت در اشعار تمامی قدما بخصوص عارفین به معنای پارادوکس آن یعنی قربت به کار رفته است و در تعاریف اشعار از آن به عنوان یک مقام که حال ناشی از آن احساس غربت است ودر واقع طلب قربت از آن ناشی می شود صحبت به میان می آید
همچنین است کلماتی مترادف آن یعنی (هجران - فراق -...)
تشکر از حسن نظرتان
آرایتان همیشه برایم راهگشا بوده است
شعرتان زیبا ودلنشین است.موفق باشید