معلم یعنی یاد بدهیم
خوبیها را باهم جمع کنیم
وبدی ها رااز آن کم بکنیم
از خودمان در همه معادلات فاکتور بگیریم
ودر دوستی ضرب کنیم
ونمودار سپید عشق را
روی تخته سیاه زندگی چند بار تکرار کنیم
وباز تکرار کنیم
زاویه دیدمان را باز کنیم
وگوشه ی دلمان را با رازهای بچه ها
بسته نگه داریم
کتاب حقیقت را روی میز باز کنیم
مرزهای واقعیت را روی نقشه ترسیم کنیم
وبگوئیم کجا سبز تر است
قلب یک گل را تشریح کنیم
دلخوشی را به لب خندان وسط باغچه پیوند زنیم
(بار دانش را از بال پرستو به زمین بگزاریم ) سهراب
سر صف هر روز ساده بودن را تمرین بکنیم
یادمان باشد بپرسیم محبت چه رنگی دارد؟
وخدا را هرروز بنویسیم سر تخته یمان
باید که شیوه سخنم را عوض کنم
یا طرز راه رفتنم را عوض کنُُّم
این جا همه معلم و آماده شکار
باید که رنگ بودنم را عوض کنم
یا مثل بچه ها به هنگام امتحان
من شیوه های دیدنم را عوض کنم
من هم معلمم اما نه به اندازه شما
گفتم کمی دهنم را عوض کنم
این جامه ریا به تن ما گشاده بود
گفتم که رنگ پیرهنم را عوض کنم
امروز دوپیرهن کادو گرفته ام ولی
وقتی نبود که پیرهنم را عوض کنم
(یک دست جام باده ویک دست زلف یار
حالا چگونه پیرهنم را عوض کنم !) ناصر فیض
با یک کپی طرح سه بار اول شدم
ولی باید که طرح کهنم راعوض کنم
عمری شدم منتظر وام بلا عوض
آخر چگونه این لگنم راعوض کنم
قول سفر به خانه دادم وسر شد زمانه اش
مجبور گشته ام کفنم راعوض کنم
شاید کفن ببیندو رحمم کند عیال
ورنه برادران زنم را عوض کنم
هند و دبی شده بخشنامه های روز
هرگز مباد وطنم را عوض کنم
این بوی تند ادکلن از شعر من نبود
باید که آهوی ختنم راعوض کنم
از ترس این که مبادا ترور شوم
باید مسیر آمدنم راعوض کنم
شغلم بدن شد جانم کلاس درس
هرگز نمی شود بدنم را عوض کنم
آدینه غروب و ما خماریم
بنشسته به خاک چون غباریم
یک قطره زعشق تو چشیدیم
عمری است به ره در انتظاریم
من که تسلیم توام
چکنم
(( دل آکنده زتسلیمم را))
دل من لک زده بود
برسد شعر تو از راه جدید
چشم را خیره کند
ودهان را به تماشایش باز .
وقتی چند بار خواندم
تازه فهمیدم :
از تو شعر خواندنم
لذت دوباره بردنم
بر غم و ترانه ات
اشک غم چکیدنم
ترک من نمی شود.
زیر انگشتای بارون تن برگا مثل سازن
برا رقصیدن گلها ساز باد و می نوازن
تن برگا خشکه خشکه یه غزل بخون دوباره
شاید هم صدای چشمات آسمون بارون بباره
خیلی وقت باد نمی آد نه زمستون نه تو پائیز
از بس آفتاب زده اینجا تن برگا شده ریز ریز
توی این سکوت وحشت کی می خونه باز ترانه
نذار از صدای بارون خاطرات بد بمونه
سر گل افتاده پائین خیلی وقته باد نمیآد
خیلی وقت از گلویی نمی آد صدای فریاد
با نسیم این ترانه دلت و بزن به دریا
بزار انگشتای بارون بمونن روتن برگا
روتن گل زمونه زده چن تایی جوونه
هم صدای ساز بارون کی می خونه کی می مونه
تو که یارت ز زیبایی چنین است
سیاهش زلف ورخسارش مهین است
تو ناز مه بکش کز حسرتش ماه
به پشت آفتاب اندر کمین است
چشامو می بندم ،یه خاطره در می زنه
صدای نفس نفس، قلبمو از جا میکَنه
قلب من تو دست اون ، تموم هیکلم عرق
واسه آروم شدنم کتابو می زنم ورق
دستاشو از جلو دستام میکشه با دلهره
مبادا یواشکی دستی به دستی بخوره !
چشاشو میگیره از من،زیر لب یواش می خنده
سر می گردونه و با ناز، اونارو یواش می بنده
توی این تقویم ساده ، چه روزی روز منه؟
چشامو وا کنم از خواب ببینم زنگ می زنه
فیلم گوشه ی کتاب ، یه تیر توی قلب منه
برق های روی لباش ، دکمه تکرار می زنه
می دونه زخمی شدم، این پا و اون پا می کنه
با همین سادگیاش مشت منو وا می کنه
سرخی صورت من با این صدای دو رگه
میگه رسوا شده دل، هرچی میخاد بگه بگه.
واسه ی ضربه ی آخر با همون موی پریشون
می آره دستاشو نزدیک تا دم دستای لرزون
می گیره کتابو از ته ، قلب من وایساده انگار
اما اون چشای وحشی میگه انگار که نه انگار
می دونم عزیز من، دنیا همش نوبتیه
بزار از خواب بپرم ، می بینی نوبت کیه!
نمی دهد کدام یاس نشانه ی حضور تو
نمی زند کدام گل جوانه ی حضور تو
به بوی یاس سر کنم تمام شب سحر کنم
بهانه ی سفر کنم زمانه ی حضور تو
بهانه کرده ام گلی که بو کنم تن تو را
کدام لاله می شود بهانه ی حضور تو
خدای عاشقانه ام گلی بزن که بو کنم
تمام تن چو خاک شد به دانه ی حضور تو
دوباره پر کشیده است به این دیار قاصدک
تمام باغ پر شد از ترانه ی حضور تو
قاصدک