ای افعی ِ بیرحم
آرامشم را اینچنین منگر
چون لاکپشت ِ رام این بیشه
هرگاه آرام است
اندیشه اش بلعیدن مار است
پریشان
گفتم تو را ای نازنین
در سینه پنهانت کنم
بر آن نگاه نافذت
جان را به قربانت کنم
گفتم نگیرم دست تو
بیهوده حیرانت کنم
گفتم طبیب درد من
با عشق درمانت کنم
در این دل بشکسته ام
ناخوانده مهمانت کنم
قفل قفس را بشکنم
در خویش زندانت کنم
کی خواستم تا ذره ای
جانا که گریانت کنم
گفتم که من از عشق خود
شاید پشیمانت کنم
غریبه
یک درخت
که جوان بود و پر از شور و نشاط
آن درخت
که پر از عشق و غرور
و پر از زمزمۀ سبز حیات
صبح ِ یک روز ِ بهار
پیش پا
ساقۀ پیچک زیبایی دید
دست در دستش داد
با محبت بسوی خویش کشید ... به تن خود پیچید
چند گاهی که گذشت
پیچک قصۀ ما
بذر خود را پاشید
بعد از آن هم خشکید
و درخت ...
از خزان ناگهان پیچک
ناگهان پیر شد از پا افتاد
شاخه هایش خشکید
نوبهاری دیگر
پیچک از بذر خودش
بار دیگر رویید
به تن خشک درختی پیچید
که فقط
چشمهایش می دید
سلیمی(پریشان)
من روح اشتیاقم در آستان کویت
من تک درخت عشقم در عمق ریشه دارم
مشکن مرا مسوزان ای چشمه ی نیازم
باک نبودنم نیست درد است درد بودن
راهی به من نمایان تا نیست گردم از درد
کی میرسم به جانان جانم زتن در امد
ای خالق دو گیتی لطفی عنایتی کو
به استحضار کلیه اعضای محترم و علاقمندان می رساند کلاس های انجمن ادبی فردوسی رباط کریم از این پس راس ساعت ۱۶ در مکانِ
فرهنگسرای شهر رباط کریم
جنب شهرداری و سینما فرهنگ روزهای چهارشنبه هرهفته برگزار میگردد.
حضور راس ساعت موجب سپاس است
در همین جا از مدیریت و کارکنان آموزگاه غیر انتفاعی بزرگمهر که ما را تا کنون مورد لطف و مرحمت خود قرار داده بودند تقدیر و تشکر می نماییم
من پر از احساس و لبریز از غرور
میزنم بوسه به دستانی صبور
ودر ان چشم به رنگ اسمان
میروم تا دورها تا بیکران
ان چروک صورت غمگین تو
موج دریایی ست در ایین تو
اسمان ابی رویای من
ای همه خوبی همه دنیای من
گر مرا با اشک وغم پرورده ای
از من اما هیچ جز غم دیده ای؟
مادری اما چه نامم من تو را
اسمان دریا چه نامم من تو را
ای گل بی خار ای بی ادعا
هر سکوتت میدهد بوی خدا
غریبه
من اسب کالسکه ام
چه تفاوت دارد
بر کالسکه
ملکه الیزابت جلوس کند یا پت پستچی
بهتر است هر چه کوچکتر باشند
پریشان
مردان مرد
بذر ازادی میکارند
وصبورانه در انتظار خورشید به بارانی می اندیشند که بذر ها را بارور میسازد
و زن ها چه عاشقانه درد را در بقچه ی اسارت میپیچند تا روییدن درخت ازادی را جشن بگیرند
غریبه